زمانی مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت
مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده
در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودکشی کرد...
خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید که:
اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
همواره در ذهن داشته باشید که:
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشید که تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود
مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما می شود
باران
مطالب قدیمی تر »
نویسنده: فائزه - چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
نویسنده: فائزه - سهشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ
شد!
من که نه سنگ بودم نه کوه ، من چرا تنها شدم ؟
نویسنده: فائزه - سهشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
بسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی
هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ
دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"
نویسنده: فائزه - شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
زندگی یعنی بازی. سه ، دو ، یک … سوت داور............ بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ، غرق شدی ، دل شکستی ، عاشق شدی ، بی رحم شدی ، مهربان شدی… بچه بودی ، بزرگ شدی ، پیر شدی سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازی تمام شد... زندگی را باختی
اشکاتو پاک کن همسفر گاهی باید بازی رو باخت اما اینو یادت باشه باز می شه زندگی رو ساخت!!!!
نویسنده: فائزه - جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
دیدى اى دل عاقبت زخمت زدند
گفته بودم مردم این شهر بدند
دیدى اى دل ساقه ى جانت شکست
آن عزیزت عهد و پیمانت شکست
... دیدى اى دل در جهان یک یار نیست
هیچکس در زندگى غمخوار نیست
دیدى اى دل حرف من بیجا نبود
از براى عشق اینجا جا نبود
نو بهار عمر را دیدى چه شد
زندگى را هیچ فهمیدى چه شد
دیدى اى دل دوستیها بى بهاست
کمترین چیزى که میابى وفاست
اى دل اینجا باید از خود گم شوى
عاقبت همرنگ این مردم شوى
گفته بودم مردم این شهر بدند
دیدى اى دل ساقه ى جانت شکست
آن عزیزت عهد و پیمانت شکست
... دیدى اى دل در جهان یک یار نیست
هیچکس در زندگى غمخوار نیست
دیدى اى دل حرف من بیجا نبود
از براى عشق اینجا جا نبود
نو بهار عمر را دیدى چه شد
زندگى را هیچ فهمیدى چه شد
دیدى اى دل دوستیها بى بهاست
کمترین چیزى که میابى وفاست
اى دل اینجا باید از خود گم شوى
عاقبت همرنگ این مردم شوى
مطالب قدیمی تر »
